Anonymous

پیام ما امید ، وعده ما آزادی

این نیز بگذرد

پادشاهی حکیم شهرش را فرا خواند و از او خواست که جمله ای برای او بنویسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد.
حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد فقط زمانی آن را باز کند که احساس کرد به ان نیازمند است. چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت؛ جنگی سخت که باید به دشواری از پس آن بر می آمدند.
متأسفانه جنگ رو به شکست می رفت و پادشاه _ خسته و درمانده _ بالای تپه ای به دام افتاد؛ و در اوج ناامیدی، به یاد انگشترش افتاد و آن را گشود و دید که در آن نوشته است:
" این نیز بگذرد " و با خواندن این جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد.
زمان بازگشت به شهرش، مردم جشنی برایش برپا کردند و او را غرق در شادی ، سرور و گل کردند. پادشاه در پوست خود نمی گنجید؛ و در همین حال احساس بزرگی و غرور او را فرا گرفته بود، باز به یاد انگشتر افتاد.
آن را گشود و بار دیگراین جمله را دید :
" این نیز بگذرد ".

محمود کشتکار
26 September 16 , 19:01
عالی

پاسخ :

تشکر محمود عزیز
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دوستان کامنت هایی که به صورت خصوصی ارسال میکنید امکان پاسخ در سایت را ندارد
لطفا اگر کامنتی را اصرار دارید به صورت
خصوصی ارسال کنید
حتما ایملتان را نیز ارسال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan