12 خرداد
بیماری من - بیداری
من نمیدانستم که یک وابسته متقابل بودم. پسرهایم را به یک کنسرت بردم و یک کتاب درباره وابستگی متقابل با خودم آورده بودم. یک نوشیدنی خریدم که آرام بگیرم و گوشه ای بنشینم تا آن را بخوانم. وقتی میخواندم متوجه شدم که من بسیاری از ویژگیهای وابسته متقابل را دارم. در جلسات نارانان شرکت کرده بودم وتعجب میکردم که چرا بعد از بیرو رفتن معتاد از زندگیم، بهتر نشده ام. فکر کردم من که قدم ها را کار میکنم اما هنوز اضطراب، عدم سلامت عقل وکارهای دیوانه وار خیلی زیادی در زندگیم دارم. به خودم یادآوری کردم مانند آن سگی که با چرخیدن های دیوانه وار دمش را تعقیب میکند، من هم در تعقیب چیزی بودم که هرگز به آن نمی رسیدم. تمام تمرکزم روی دم بود! ووقتی از دنبال کردنش دست برداشتم، از فرط خستگی توان انجام کار دیگری را نداشتم. انرژی فکری وجسمی ام در گذشته صرف شده بود. من نمی دانستم 《دنبال چه بودم.》حس میکردم انگار تمام مدت یک نفر روی قفسه سینه ام نشسته. خیلی جریحه دار شده بودم. تسکین را در نوشیدن الکل میدیدم تا بخوابم یا قرص خوا آور میخوردم.
نوشیدن الکل وقرص یک عادت شده بود وهر روز میل به خوردنشان داشتم. اوایل فقط در عروسیها مینوشیدم و اگر عروسی نبود هیچوقت نمیخوردم.
گاهی سالها بین نوشیدنم فاصله می افتاد اما تقریبا هر شب مینوشم.
ناگهان این فکر مانند یک آوار روی سرم خراب شد:من نیاز داشتم از کسی یا چیزی مراقبت کنم. هیچ سرنخی برای اینکه چطور بدون نیازمند بودن زندگی کنم، نداشتم. لازم بود که نیازمند باشم! لازم که از کسی مواظبت کنم نه فقط از خودم. من مراقب خودم نبودم. بی پول بدون انسولین بودم وسلامتیم به خطر افتاده بود. اکنون می بینم که این نمونه تفکر یک وابسته متقابل است. وقتی فهمیدم نیازم به مراقبت کردن از دیگران، باعث عدم سلامت عقل من شده، مثل این بود که ابهام برطرف شد. دیگر سنگینی دنیا روی دوشم نبود...این حس خیلی خوبی بود! احساس فوق العاده ای دارم!
تفکری برای امروز :  امروز از نیروی برترم سپاسگذارم. به کمک برنامه نارانان یاد گرفته ام، از تنها کسی که باید مراقبت کنم خودم هستم.