8 خرداد
امروز وقتی به ترس‌هایم نگاه می‌کنم، می‌بینم ترس از آینده‌ی تیره و تاریک بزرگترین ترس من بوده است. تصور این که خداوند به فکر من نیست و یا او در روشنایی روز قرار دارد و شیاطین و ارواح خبیثه و دیوها مزاحم من هستند که در تاریکی و تیرگی مغز بیمارم زندگی می‌کنند، زندگیم را مختل کرده بود. برای پنهان کردن این ترس مجبور به خوردن حق دیگران، کلاه کلاه کردن و نقش بازی کردن، از همان عادت‌های دوران کودکی بود که در ابتدا مرا از تاریکی ترسانندند و من هم برای نشان‌دادن شهامت خودم دست به هر واکنشی می‌زدم، مثل رفتن به تاریکی و سوت زدن، یا مختل کردن فعالیت‌های شبانه. سر زیر لحاف پنهان کردن، آرام نفس کشیدن زیر لحاف، مشکلاتی مثل بی‌خوابی و ترس از مردن والدین توسط موجودات خبیث موجود در تاریکی‌ها و .... این عادت‌ها با بزرگتر شدنم، تبدیل به ترس‌های اساسی مانند ترس از آینده و مردن و بیماری خودم و والدین و فرزندانم شد، این همان بیماری بی‌خدایی است که خودم را دم دست شیطان دادم. آیا اکنون متوجه شده‌ام که خداوند شب و روز را خلق کرده است؟ آیا متوجه هستم که گذشته تمام شد و آینده هم دست خداست. آیا هنوز اسیر ترس از آینده دارم؟
خداوند در همه حال و در همه جا حضور دارد!