روبرو شدن با واقعیت...
17می.      27اردیبهشت
من سال های بسیاری را صرف انکار این واقعیت کردم که پسرم یک بیماری جدی دارد  .او یک قربانی بود‌.فکر می کردم راه حل ساده این است که او فقط باید از بقیه مصرف کننده ها دور بماند.من با تمام جسم و روح و احساسم با این بیماری مبارزه می کردم .گریه می کردم و خشمگین می شدم .نا امید و مایوس از لحاظ عاطفی به طور کامل له شده بودم.تمام زندگی ام حول محور پسرم می چرخید.همه جا به دنبال او بودم و برای خرید هر چیزی به جز مواد مخدر به او پول می دادم.وقتی تلفن می کرد و کمک می خواست جواب می دادم نیمه شب او را برای به دست آوردن مواد مخدر به جایی که می خواست می رساندم.وقتی از زندان آزاد می شد همراهیش می کردم چون می دانستم چطور از او حمایت نا سالم کنم.بعد از آن این چرخه دو باره شروع می شد:
شغلی نداشت اشیاء منزل نا پدید می شد و من از او می پرسیدم که وقتی ما سر کار هستیم به کدامیک از دوستانش اجازه می دهد به خانه بیایند و چه کسی لوازم ما را بر می دارد.او خوره پول بود .فکر می کردم همه چیز بهتر خواهد شد چون زندان باعث می شد مواد را ترک کند و دو باره مصرف نکند.البته این استدلال من بود نه معتاد.
رشد من در نارانان روند کندی داشته است.به قدم ها گوش می دادم و می شنیدم که عاجز هستم ولی نمی شنیدم که زندگی ام غیر قابل اداره شده و هنوز کنترل می کردم.قدم دو اعتقاد به نیرویی برتر از خودم را پیشنهاد می داد اما هنوز احساس می کردم که کمک من مورد نیاز است.قدم سوم می گفت که می توانم اراده ام را به نیروی برترم بسپارم .فکر می کردم اگر خدا معتاد را پاک کند آنوقت من به آرامش می رسم.
امروز لز اعضای نارانان سپاسگزارم که به من گوش دادند با من مشارکت کردند و به من یاد دادند که به راستی چه کسی کنترل میکند و لازم است چه کسی تغییر کندتا من به آرامش و آسایش برسم.اکنون می دانم جدا از اعتیاد زندگی جریان دارد.می دانم برای اینکه درسی را یاد بگیرم باید از شرایط عبور کنم نه اینکه آنها را دور بزنم.امروز قبل از اینکه واکنش نشان بدهم فکر می کنم .پسرم هنوز معتاد است و بیشتر وقت خود را در زندان می گذراند اما زندگی من بر گشته است.

تفکری برای امروز:
می خواهم معتادم را دوست داشته باشم و حمایتش کنم ولی بگذارم او راه خود را پیدا کند .امروز به نیروی برترم اعتماد دارم که مرا به مسیر آرامش و آسایش خاطر هدایت می کند.