درس های بسیار.....
16می.     26اردیبهشت
نیروی برتر من بنا بر دلایلی تصمیم داشته چند جور معتاد را در زندگی ام قرار دهد.نه تنها خانواده ام بلکه بستگان و دوستان دیگرم نیز از اعتیاد رنج می برند .فکر می کردم همه آنها را درست خواهم کرد .هر بار که معتاد جدیدی ظاهر می شد من وظیفه خودم می دانستم که او را درست کنم و به نظر من آنها باید در مورد قدم های دوازده گانه برنامه ما ٬برنامه معتادان گمنام و جلسات آگاه می شدند .آنها را وادار میکردم که آماده بهبودی ٫تعهد و خدمت شوند.تنها کاری که باید میکردند این بود که از برنامه ای که برایشان طراحی کرده بودم پیروی کنند.مشکل این بود که هر وقت تلاش می کردم برای دیگران برنامه ریزی کنم طرح های من عملی نمی شدند.
وقتی شروع به کنترل کردم ابتدا نیروی برترم به آرامی به من نشان داد که نباید در برنامه دیگران دخالت کنم . با این تفکر که در «رها کردن »موفق شده ام نباید خیلی راحت باشم .لازم است به یاد داشته باشم که من همه جواب ها را نمی دانم یک نیروی بزرگتر از من جواب ها را می داند.اگر تصمیم بگیرم که به آن توجه نکنم کمی محکمتر به من فشار آورده و یاد آوری می کند که درس های بسیاری را باید از نیروی برترم یاد بگیرم .

تفکری برای امروز
نیروی برترم همه جا حضور دارد و به من یاد می دهد و یاد آوری می کند که باید «رها کنم و به خدا بسپارم«من به جز خودم در مقابل همه عاجزم.