خدمت....
13می.      23اردیبهشت
وقتی به نارانان آمدم حس می کردم زندگی عادلانه نیست.چرا بایدهمسرم یک معتاد باشد؟آیا من لیاقت یک خانواده سالم و متعادل را ندارم؟این ازدواج دوم من بود.و تصمیم داشتم آن را حفظ کنم.فکر می کردم اگر مهربان و بخشنده باشم بهتر می شود و او هم با من بخشنده ‌ ومهربان خواهد شد.من با توقع می بخشیدم.بخشش من و چیزی که فکر می کردم عشق است ضمیمه هم بودنداما با افزایش اعتیاد همسرم دیگر نتوانستم در توهم یک خانواده طبیعی یا رابطه عاشقانه بمانم.به شدت مشغول پنهان کردن اعتیاد او بودم و سعی داشتم او را درمان کنم.ولی رفتار هر دوی ما عجیب تر و ناسالم تر می شد.واضح بود که مشکلی وجود دارد و این مشکل فقط مربوط به او نمی شد.عاقبت وقتی از هم جدا شدیم حس کردم دنیای من فرو ریخت .احساس تنهایی و دلسردی می کردم و می خواستم منزوی باشم.
قبل از اینکه مراحل پایانی طلاقمان انجام شود در جلسات نارانان شرکت کرده بودم و بعد از طلاق هم به رفتن ادامه دادم به وقتی که سر کار می رفتم .این تنها زمانی بود که از خانه بیرون می آمدم .بعد از یک سال حضوردر برنامه از من خواسته شد که نماینده گروه بشوم و من قبول کردم با این فکر یک شب دیگر بیرون از خانه می مانم.یعنی چیزی که فکر می کردم به آن نیاز دارم .در اولین جلسه حضورم در ناحیه وقتی یکی از خدمتگزاران اعلام کرد که دیگر نمی تواند به خدمتش ادامه دهد من داوطلب آن خدمت شدم.این بار نتیجه فرق می کرد.پی بردم که با خدمت در نارانان می توانم پیام بهبودی را همانطور که تجربه می کنم برسانم یاد گرفتم زمانی می توانم از طریق حمایت سالم به دیگران کمک کنم که سخاوتمندانه و بدون توقع ببخشم.

تفکری برای امروز:
باز گرداندن عشق به انجمن و تجلی عشق بلا عوض بخشی از فرآیند بهبودی است.وقتی سخاوتمندانه و بدون توقع می بخشم فضای بهبودی را برای خودم و دیگران بوجود می آورم.