کار من نیست...
8 می.      18اردیبهشت
از زمانی که به نارانان آمدم چیز های زیادی یاد گرفته ام.یاد گرفته ام که افراد شگفت انگیز بسیاری شبیه من هستند.خیلی از ما از کودکی برای مراقبت از دیگران تربیت شده ایم بنا بر این جای تعجبی ندارد که با پسرم همین کار را کرده ام .من حد و مرز ثابتی نداشتم .پسرم یاد گرفته بود که اگر با صدای بلند بر سرم فریاد بزند من معمولا تصمیمم را عوض می کنم .در مورد هر کاری که انجام میداد یا نمی داد نگران بودم و سر انجام مسئولیت هر کاری را برایش به عهده می گرفتم .طی سالهای سخت و ترس از اینکه اگر پسرم برای تامین معاش خودش بیرون برودچه اتفاقی ممکن است بیفتد مشغله فکری من پسرم و مشکلاتش بود.
با خواندن نشریات نارانان و گوش دادن به اعضای دیگر یاد گرفتم که من به پسرم اجازه نداده بودم تا پیامد کار های خودش را تجربه کند.با اینکه خیلی سخت است اما با عشق رها می کنم و به او اجازه می دهم تا راه خودش را انتخاب کند پی برده ام همانطور که من برای بهتر شدن تغییر کرده ام پسرم هم تغییر کرده .نارانان از تو سپاسگزارم!!!!!

تفکری برای امروز:
من امروز کار هایی را که دیگران می توانند برای خودشان انجام دهند به عهده نمی گیرم .وقتم را برای وظایفی که برایم مهم است صرف می کنم.