توقعات....
2می.     12اردیبهشت
حدود یک هفته قبل یا بیشتر معتاد مرتب می گفت که این بار واقعا قصد دارد به یک برنامه باز پروری برود.علائم نشان می داد که این بارقصدش جدی است.
به او گفتم با چند جا تماس بگیرد .در برابر تعجب من او این کار را انجام داد.
در این مدت از شادی بالای ابر ها بودم و تمام شب با سؤالهای درون ذهنم سر و کله می زدم .آیا تلفن می زند؟آیا وقتی با او موافقت کنند به آنجا میرود؟
آیا تا پایان برنامه آنجا خواهد ماند یا فقط یکی دو روز می ماند؟
به یاد می آورم بار آخری که معتاد موافقت کرد به یک برنامه بهبودی برود من پر از شادی وامید و انتظار بودم .وقتی قبل از اتمام دوره آنجا را ترک کرد به هم ریختم آنقدر نا امید شده بودم که خشم تمام وجودم را گرفته بود.هفته ها از لحاظ روانی پریشان و بیمار بودم چون او کاری را  که فکر می کردم برایش بهتر است را انجام ندا ده بود.
اما این بار فرق دارد چون من زیبایی روز به روز زندگی کردن را یاد گرفته ام .هم چنین به این درک می رسم که آرزوهای من برای دخترم فقط آرزوست .پیام نارانان به من می آموزد که هیچ کنترلی روی معتاد ندارم .نباید انتظار داشته باشم به دنبال کمک باشد و هیچ توقع دیگری نداشته باشم .فقط می توانم امید وار باشم به دنبال بهبودی برود اما انتظار دیگری از او نداشته باشم .دیگر آشفته نمی شوم .از نظر عاطفی و جسمی مریض نمی شوم چون یاد گرفته ام ابتدا باید به خودم فکر کنم و اجازه ندهم بیماری اومرا نابود کند.

تفکری برای امروز:
میدانم که با ابزار نارانان می توانم مانع توقعات بشوم و امید داشته باشم .اکنون به نیرویی که مستقیما ازنیروی برترم در یافت می کنم پی می برم.اعتراف به این منبع نیرو سپاسگزاری است‌