بازهم به جلسه بیا...
23آوریل     3اردیبهشت
قبل از آمدن به نارانان عادت داشتم با معتاد موافقت کنم با این فکر که به او کمک کنم.در واقع سعی می کردم او را به سمت بهبودی هل بدهم.سعی می کردم با پیشنهاد پرداخت اجاره خانه اش او را از خیابان ها جمع کنم در صورتی که او هر روز به جلسه برود حاضر بودم خودم او را به جلسه ببرم.البته او برای بدست آوردن پول با تقاضای من موافقت می کرد.حالا می دانم که چرا این کار مؤثر واقع نشد .می بایست اجازه می دادم این کار را به خاطر خودش انجام دهد.
خودم را در وضعیتی یافتم که نیاز به یاد گیری مداوم
 
پیام های نارانان را به من یاد آوری می کند .یکی از اعضا که به تازگی وارد برنامه شده بود گفت:امیدوار بوده لازم نباشد تا آخر عمر به جلسه بیاید .او اکنون می فهمد که همین کار را خواهد کرد.من نیز چنین تصوری داشتم.
آیا چاره ای هست؟بازگشت به تاریکی مطلق و ویرانگری که سابقا زندگی ام را کنترل می کرد.نه ٫من دیگر نه می خواهم و نه تمایلی به آن دارم!خواهری دارم که در جوانی مواد مصرف می کرد وقتی با پدرم در مورد اعتیاد دخترم و وضعیتش صحبت می کردم او می گفت«من هنوز وقتی در مورد خواهرت فکر می کنم گریه می کنم».این موضوع مربوط به زمانی بود که نزدیک به سی و پنج سال از قطع مصرف خواهرم می گذشت.البته می دانم چون پدرم هیچ وقت به برنامه دوازده قدمی نرفته است هنوز این قدر رنج می کشد.سپس فکر می کردم این دلیلی است که باز هم به جلسه بیایم .مطمئن که نیازدارم دائم به جلسه بیایم.

تفکری برای امروز:
تسلی و کمکی که از اعضای نارانان در یافت می کنم قابل اندازه گیری نیست و این راه جدید و بهتری برای زندگی کردن است.