انزوا.....
21آوریل.      1اریبهشت
مادرم نوسانات شدیدخلقی داشت و پدرم از نظر احساسی هیچ وقت در دسترس نبود.برای محافظت خود از بد رفتاری جسمی و احساسی مادرم به دنیایی که احساس ایمنی می کردم پناه بردم :در خود فرو رفتم هیچ ارتباط نزدیکی با کسی نداشتم و مطمئن بودم که هیچ سخصیتی ندارم چیزی در من گم شده بود .این روش زندگی ام بود:در خود فرو رفتن ؛حضور نداشتن.
شوهرم اولین کسی بود که با او احساس راحتی می کردم .او دوست داشت حرف بزند و من شنونده خوبی بودم.گمان می کردم که با او یک انسان واقعی می شوم.با انکاری که داشتم در سال های اولیه ازدواج متوجه نشدم که او مشکلات عمیق روانی داشت که منجر به خود کشی او شد.ما یک خانواده نابسامان بودیم.نه من و نه همسرم هیچ چیز در باره تربیت و پرورش درست پسرانمان نمی دانستیم.سر انجام هر دو مصرف کننده شدند.پسر کوچکترمان خوش شانس تر بوده بیماری نداشت.پسر دیگرمان به طرز فجیعی معتاد بود و در سن سی وپنج سالگی خود کشی کرد.ترس واقعی من این بود که مردم به «دیده نشدنم»پی ببرند من نمی توانستم با نیاز ها و درد های همسر و پسرم ارتباط بر قرار کنم زیرا هیچ کس نیاز ها و درد های مرا ندیده بوذ.انرژی زیادی صرف کردم که خودم عادی نشان بدهم .ترس من از زندگی کردن مثل یک زخم بود مطمئن بودم دوست داشتنی نیستم.
برنامه نارانان به من فرصت داد تا از جنگیدن با خودم دست بردارم و دوباره با خودم ارتباط بر قرار کنم.مثل این بود که از خواب عمیقی بیدار شده باشم.یک سفر روحانی را شروع کردم که مرا به سوی بهبودی و نیروی برترم هدایت کرد.با تمرین برنامه و کار کرد قدم ها کمکی را که برای پیدا کردن خودم لازم داشتم در یافت کردم .این هنوز درد ناک است اما من در حال کشف صلح و آرامش برای رسیدن به یک شخصیت درونی و بیرونی هماهنگ با هم هستم.

تفکری برای امروز:
نیروی برترم کاری را که من نمی توانم برای خود انجام دهم می تواند برایم انجام دهد.