نسل های قربانی...
14 آوریل.     25فروردین
چطور من یک قربانی شدم.با فدا کردن خوشی های خودم سعی در تغییر دادن دیگران و مراقبت از آنها یک قربانی شدم؟
وقتی به صدای ذهنم  گوش می دهم زنی را که مرا پرورش داده بود درک می کنم که این که او هم ندای قربانی شدن را در سر داشته است.کلیسایی که من در آن پرورش یافتم به کارهای فدا کارانه خیلی اهمیت می داد.به طور طبیعی من معتقد بودم که رفتار یک زن خوب باید اینگونه باشدکه همیشه به دیگران سرویس بدهد و خود را آخر از همه قرار دهد .رفتاری غیر از این خود خواهی محسوب می شد.
با ازدواج عضو خانواده اعتیاد شدم چون برایم آشنا بود.من اعتیاد را از کودکی به خوبی می شناختم.چون در جامعه من رواج داشت.صدای
«وجودم»گفت :«من برایت فداکاری زیادی کردم!بله چنان ازتو مراقبت می کردم که انگار پدر نداشتی چون حس می کردم پدرت برای پدر بودن و خوب بودن کامل نیست»‍
  به طور طبیعی همیشه تحت این فشار بودم که همه «همه چیز کامل خواهد شد اگر ....»بله من حرکت خود را با برای به وجود آوردن یک ازدواج کامل  و بچه های کامل آغاز کردم.
در واقع مادرم الگویی برای فرزندانش بود و من هم بعدها الگویی برای فرزندانم شدم.ما به فرزندانمان یاد دادیم نیازها٫خواسته ها٫احساسات و روح خود را به دیگران نادیده بگیرند.ما قربانی تربیت کردیم.
بعدها نارانان را پیدا کردم یاد گرفتم اگر چه من زنی را که مرا تربیت کرده دوست دارم ولی می توانستم در راه دیگری حرکت کنم می توانستم از خودم مراقبت کنم و از اینکه نیاز هایم را د اولویت قرار می دهم احساس گناه و یا خود خواهی نکنم.هم چنین آموختم که فراهم کردن زمینه های اعتیاد فقط اوضاع را خرابتر می کند.

تفکری برای امروز:
قربانی کسی است که فدا کاری می کند یا برای پیشرفت اصول و هدفی رنج زیادی را تحمل می کند.وقتی من خود را قربانی می کردم تا جلوی نتایج کار های معتاد را بگیرم به بیماری معتاد دامن می زدم.