رهاکردن....
12آوریل.     23فروردین
با مهربانی پسر هفده ساله ام را «پسر پاک»نام نهادم.امروز یک ماه از اقامت او در یک مرکز باز پروری می گذرد.و سه ماه دیگر هم باید آنجا بماند.به حکم دادگاه این دوره معالجه بخشی از دوره محکومیت او برای جرم هایش به عنوان یک خلافکار جوان می باشد.بیشتر جرم های او دزدی های کوچک٫خرید وفروش مواد مخدر٫فحشا برای مصرف مواد مخدر و از این قبیل چیز های زشت بوده است.

دو سال همه اقدامات معمول را برای کمک به پسرم به کار برده بودم.علی رغم تمام  را های معمول که والدین برای کمک به فرزندانشان انجام می دهند٫او صد در صد خارج از کنترل شد بود.هیچ چیزی نمی توانست مانع مصرف او شود و یا او را از خسارت زدن به خانه یا هر جای دیگری که بود باز دارد .صادقانه نمی دانستم که آیا راه دیگری غیر از آنچه من انجام دادم برای کمک به پسرم وجود داشته است.به او گفتم که دیگر در جایی در خانه ام ندارد.به عنوان یک مادر انتخاب مشکل بود که فرزندم را بیرون کنم.او یک سال در خیابان ها آواره و بی خانمان ٫خمار و خارج از کنترل زندگی کرد.
طی این مدت گن قدرت و حمایت و ایمانی را که نیازمندش بودم از گروه خانواده نارانان به دست آوردم.اکنون فکر می کنم اگر آن کار را نکرده بودم پسرم مرده بود.
از اینکه او در طول این یکسال در خیابان ها زندگی می کرده و نمرده بود سپاسگزارم.هم چنین شاکرم که او به فرد دیگری در خانواده و بیرون از خانواده آسیب نزده .میدانم که او کمکی را که در حال حاضر در یافت می کندقبلا در یافت نکرده بودو سر انجام شهامتی یافتم که ازسر راه او کنار بروم و او توانست به آخر خط برسد.

تفکری برای امروز:
یاد گرفته ام معتاد نیروی برتر داردکه من نیستم.مهم نیست چقدر برایم آزار دهنده است ولی من باید از سر راه او کنار بروم و بگذارم معتاد عواقب مصرفش را تجربه کند.