همدردی....
10,آوریل........21فروردین
چند روز پیش نوه ام را برای ماهیگیری به اسکله بردم.اصلا نمی خواستم به چیزی فکر کنم به ذهن خالی نیاز داشتم.وقتی در اسکله بودیم مردی آمد و با نوه ام مشغول صحبت شد.اوشبیه ولگردها بود.در باره سه دخترش با من صحبت کرد و اینکه چطوری یکی از آنها درست مثل خودش آشفته است.
او از علاقه بی پایانش به آبجو با من صحبت کردو اینکه از شرایطی که در آن بود شرمنده نیست.از او پرسیدم چطور مردی مثل او به سر انجامی این چنین رسیده است.او به گفتن چیز هایی که هیچ معنایی برایم نداشت پرداخت.بعد از آن برای مدت های طولانی به او فکر می کردم.
قبل از حضور در جلسات نارانان من به چنین مردی زمانی را اختصاص نمی دادم اما الان چیزی در درونم به من می گفت که این شخص یک ولگرد سطح پایین نیست بلکهانسانی است که مشکل بزرگی دارد.مشکل او آنقدر وحشتناک بود که نمی دانست چگونه بر آن غلبه کند

تفکری برای امروز:
من از نارانان همدردی و پذیرش را می آموزم یاد می گیرم که هیچ کس به اندازه من خوشبخت نیست.یاد می گیرم چطور به انسانها با دید متفاوتی نگاه کنم. گفته ای که قبلا شنیده بودم حالا معنای جدیدی برایم دارد.
«گناهکار را دوست داشته باش ولی گناه را نه»