امروز یقین دارم که به تنهایی قادر نیستم به وابستگی‌ها و هم‌وابستگی‌های خود فائق شوم. تنها در صورتی توانایی پیدا می‌کنم که اتکا به خداوند و گروه داشته باشم. زیرا تنها خداوند قادر است، که احساس دردناک قطع وابستگی را برایم آسانتر کند. تنها اوست که می‌تواند ناشدنی‌ها را شدنی کند. وقتی به این واقعیت رسیدم که پس از سال‌ها جنگ و مبارزه و در نهایت فرار از خودم با سرافکندگی و شکست خورده به عالم تنهایی و انزوای بیماریم خزیدم. این مهم نیست که از کجا آمده‌ام یا چه کسی هستم، ایم اهمیت دارد که به‌کجا می‌روم و خودم را بپذیرم، خود واقعی‌ام را. آیا پذیرفته‌ام که بی‌خدایی خلاء واقعی من است، که تنها او می‌تواند با تسلیم شدنم مرا در قطع وابستگی‌ها پیروز کند! من قبلاً در مقابل هرکس و ناکسی و عادت و وابستگی و هم‌وابستگی زانو زده بودم، امّا چرا در مقابل خداوند چنین نکنم؟ وقتی زانو زده و تسلیم شدم و صادقانه از او طلب کمک کردم، دیدم که بار سنگین ناملایمات بعداز سپردن به او تا چه حد سبک شدند. باز از خودم پرسیدم: آیا این خداوند است که مرا یاری می‌دهد؟ از خودم می‌پرسم: آیا این آرامش هدیه‌ی تسلیم شدنم نیست؟
آرامش وقتی حس می‌شود که تسلیم شوی!