پانزدهم فروردین
اخیرا از بحرانی در زندگی الکلی مورد علاقه ام با خبر شدم . امروز وقتی کار میکردم . متوجه شدم بر روی صندلی افسرده و حواس پرت افتاده ام . تمام فکر کار از من جدا شده بود و من به شدت مشغول ساختن سر انجامی وحشتناک از بحران عزیزم و وحشت از اینکه عواقب آن به چه شکل هایی مرا تحت تاثیر قرار میداد . بودم . شعار "فقط برای امروز "به من یاد آوری میکند که با وجود ترسهایم ،نمی دانم فردا چه پیش خواهد آمد . چرا به آینده ، پرت میشوم ؟ شاید به احساساتم اجازه وجود داشتن نداده ام . بخشی از وجودم شرط می بندد که اگر از قبل نگران باشم ، روبرو شدن با خبر های بد ،آسانتر میشود . ولی نگرانی مرا از آینده حفظ نمیکند . فقط مرا از زندگی در اینجا و حال باز میدارد .


یاد آوری امروز

احتیاجی نیست به دنبال این باشم که در مورد آنچه ممکن است در آینده پیش بیاید چگونه خواهم کرد . در واقع نمی دانم چه فکر خواهم کرد . شاید هم هرگز پیش نیاید . بنا براین وقتی احساس کنم که دارم "اکنون" را ترک میکنم به خود یاد آوری میکنم که فردا مشکل امروز نیست . "نگرانی هرگز غم فردا را از بین نمیبرد ،فقط از توانایی امروز میکاهد