دهم فروردین
فکر میکنم اگر تمام لحظات ،ساعت ها و روزهایی که در ترس و نگرانی از دست داده ام را می شمردم سالیان سال به زندگیم اضافه میشد. وقتی که تسلیم نگرانی میشوم مثل این است که یک جعبه شهر فرنگ از تساویر وحشتناک ،صداهای هذیان آمیز و خود انتقادی بیرحمانه را باز میکنم .هر چه بیشتر به این سکون روانی توجه می کنم .جای پایم را در واقعییت بیشتر از دست می دهم در ضمن هیچ فایده ای هم ندارد .
دارم یاد میگیرم که برای شکستن این چرخه ترس و نگرانی تمام توجه خود را در همین لحظه بخصوص متمرکز کنم .میتوانم فکر های مخرب را از خودم دور کنم و بجای آن بر روی صداها و مناظر اطرافم تمرکز کنم .نور و سایه ها ،زمین زیر پایم ، نبض هر روز زندگی و تمام جزء جزء اینجا و حالا .
این تکه تکه های واقعیت با قلاب کردن من به زمان حال، مرا از "چه میشد"اگر ها"و باید می شد ها"نجات میدهند .دعا ها ،مکاشفات و تلفن به دوستان جلسات منابع دیگری از آرامش هستند که مرا به "این لحظه"باز می گرداند. هر چه بیشتر در را بروی سرو صداها می بندم خود را بیشتر در معرض اراده نیروی برترم قرار می دهم و در نتیجه راحت تر از لحظات دشوار میگذرم .

یاد آوری امروز

امروز تنها روزی است که باید سپری کنم و همین کافی است .اگر وسوسه شوم که به فردا فکر کنم و به آرامی فکرم را به امروز بر میگردانم .