بیست و یکم بهمن:   انسان چیزی را می بینند که برای آن آماده است.

   مانند بسیاری از مردم در اوضاع اقتصادی پس از یازدهم سپتامبر من نیز دارای شغل کاذب بودم. من شغلی پاره وقت داشتم که پاسخ هزینه های ماهانه مرا به سختی می داد. در یکی از روزهای بسیار سرد درست پیش از سال نو به خواربار فروشی رفتم. لباس شیک پوشیده بودم و ظاهرم پولدار به نظر می رسید. زنی به همراه کودکی در کالسکه به من نزدیک شد و برای خرید خواربار از من درخواست پول کرد. واکنش طبیعی من می توانست این باشد که او را از خود دور کنم و یا اینکه پیشنهاد کنم که به همراه من به داخل فروشگاه بیاید خوار و بار مورد نیاز خود را بردارد و من پول آن را پرداخت کنم. اما در عوض کیف پول خود را بیرون آوردم و هرچه پول در آن وجود داشت یعنی کمتر از بیست دلار به او دادم و به سمت باجه خودپرداز بانک رفتم و پول بیشتری برداشت کردم. در آن لحظه به طرز باشکوهی احساس سعادت می کردم. من توانسته بودم ناخودآگاه تمام پولی را که همراه داشتم ببخشم و پول بیشتری برداشت کنم. من هر روز تلاش بسیاری برای رهایی از نگرانی جهت رسیدن به نیازهای فردا انجام می دادم اما در این تجربه دریافتم که آن چه بدان نیاز دارم فقط مربوط به همین لحظه است.

برای امروز، فقط به لحظه اکنون فکر خواهم کرد.