نوزدهم بهمن:   من متأهل بودن را دوست دارم این خیلی عالی است که آن انسان منحصر به فرد را می یابی تا در باقی عمر خود، او را آزار دهی.

   من بیست و پنجمین سالگرد ازدواج والدینم را به یاد دارم. مادرم دوست داشت جشن باشکوهی برگزار کند زیرا فکر می کرد پدرم آنقدر زنده نخواهد ماند که بتواند پنجاه سالگی ازدواجشان را جشن بگیرند. پدرم معتاد به الکل و نیکوتین بود. پدرم در پنجاهمین سالگرد ازدواجشان زنده ماند و زمان آن رسیده بود که میهمانی بزرگ دیگری ترتیب دهیم. مادرم نمی توانست لباس مناسبی بیابد پس برای خود یک دست لباس دوخت، کاری که تا به حال هرگز انجام نداده بود. چند روز قبل از جشن لباس آماده شده بود اما اندازه مادرم نبود. مادرم دوستی داشت که در گذشته خیاط بود اما خیاطی را کنار گذاشته بود. فرصتی برای خرید لباس نبود پس با دوستش تماس گرفت و لباس آماده شد. قبل از شروع جشن، باران شدیدی باریدن گرفت و لباس مادرم خیس و چروک شد. مادرم به آن اهمیتی نداد و توجه خود را بر هدف آن روز متمرکز نمود. آیا چند بار اتفاق افتاده که در زندگی هدفی مشخص کرده ام اما مسائل حاشیه ای مرا از هدف اصلی دور کرده است؟

برای امروز، گاه گاهی تأمل و توجه خود را بر هدف اصلی ام متمرکز می نمایم.