هفدهم بهمن:   هرچیز را می توان معین کرد مگر چگونه زیستن را!

   زمانی که با برنامه آشنا شدم تصمیم گرفتم شرکت مرتب در جلسات را در اولویت قرار دهم. این موضوع را با کارفرمای خود در میان گذاشتم و از او درخواست کردم تا اجازه دهد روزهایی را که قرار است در جلسه شرکت کنم تا دیر وقت در شرکت نمانم. او که مایل بود قطع مصرف کنم با درخواستم موافقت کرد. پس از قطع مصرف در قدم اول به این باور رسیدم که اختیار زندگی از دستم خارج است. قادر نبودم طبق برنامه ریزی زندگی کنم و زندگیم باری به هر جهت بود. کارفرمایم آدمی منظم بود و همیشه از کارکنان می خواست تا کارهای شرکت به موقع و درست انجام شود و به همین دلیل کارکنان دل خوشی از او نداشتند. پس از چند ماهی که به شرکت در جلسات ادامه دادم او از من خواست تا جهت انجام کارهای شرکت تا دیر وقت در شرکت بمانم،امّا من برنامه های دیگری هم برای زندگی داشتم. روزی کارفرمایم درست در لحظه پایان کار اداری با پروژه ای اضطراری نزدم آمد. او بدلیل کارهایی که برای زندگی شخصی خود برنامه ریزی کرده بود نمی توانست در شرکت بماند. از من خواست که در شرکت بمانم. درخواست او را رد کردم زیرا خواهرم از شهری دور به ملاقاتم آمده بود. به مرور دریافتم من نیز مانند دیگران لازم است در زندگی برنامه ریزی داشته باشم و بر اساس آن عمل کنم.

برای امروز، حد و مرز خود را معین و در برابر نیازها و تمایلات خود انعطاف پذیر خواهم بود.