بیست و چهارم دی:   روزی که کودک در می یابد هیچ بزرگسالی کامل نیست، تبدیل به نوجوان می گردد. روزی که آنان را می بخشد تبدیل به انسان و روزی که خود را می بخشد فرزانه می شود.

در نوجوانی همراه با والدین و خواهر کوچکترم در مزرعه کوچکی زندگی می کردیم. وضعیت مالی خوبی نداشتیم و برای برداشت محصول مجبور بودیم از تجهیزات کشاورزی همسایگان استفاده کنیم. در پایان برداشت محصول تجهیزات را در انبار یونجه مزرعه کوچک مان نگهداری می کردیم. برداشت محصول آن سال فقط توانسته بود یک چهارم از انبار را پر کند. زندگی ما وابسته به برداشت محصول مان بود. در آن زمان من یازده سال و خواهرم شش ساله بود. من و خواهرم دور از چشم والدین در انبار یونجه سیگار می کشیدیم. یک روز در حال سیگار کشیدن بودیم که پدرم سر زده نزدیک شد. سراسیمه سیگار را به گوشه ای انداختیم و از انبار خارج شدیم. پدرم سوار بر ماشین شد و به شهر رفت. بعد از چند دقیقه وقتی به پشت سر نگاه کردم شاهد دودی بودم که از انبار یونجه خارج می شد. با داد و فریاد پدرم را صدا زدیم. اما او دور شده بود و صدای مان را نمی شنید. بعد از یک ساعت فقط تلی از خاکستر از انبار باقی مانده بود. وقتی پدرم برگشت و اوضاع را دید برای اولین بار گریه او را دیدم. آتش سیگار من و خواهرم موجب آتش سوزی شد و ضربه سنگینی به خانواده زد. این موضوع خاطره تلخی برجای گذاشت اما با این حال سی و هشت سال طول کشید تا از انجمن نیکوتینی های گمنام طلب کمک کنم.