حد و مرزها
11ژانویه 21دی
دیشب یک حد و مرز سالم تعیین کردم.من و همسرم به یک قرار شام از طرف محل کارم رفتیم و کنار همکارم و همسرش نشستیم.او همکار جدیدم بود بنا بر این ما در باره زندگیش قبل از استخدام در شرکت به طور مفصل صحبت کردیم.برایش از آنچه که باعث موفقیت من شده بود ،گفتم و سعی کردم به او بگویم چه چیزهایی را در پیش رو دارد.ضمن گفتگو راجع به فرزندانم پرسید.با خود فکر کردم "اوف شروع شد."
در باره دختر بزرگم گفتنی های بسیاری دارم اما در مورد دختر معتادم چه دارم بگویم؟راجع به دختر بزرگم وپسر دوازده ساله او حرف می زدیم و در همان حال به آنچه می بایست در باره دختر معتادم بگویم فکر می کردم .وقتی صحبت از دختر بزرگم شد به سادگی گفتم دختر کوچکترم "هیچ کار خاصی انجام نمی دهد!"همکارم و همسرش به سادگی سری تکان دادند و به موضوع دیگری پرداختیم.با خودم فکر کردم "آخی"مجبور نیستم در مورد وحشتی که در سرتا سر سال گذشته داشته ایم به آنها چیزی بگویم و به ابراز نگرانیشان گوش دهم.مجبور نیستم هیچ توضیحی بدهم .یا در ذهنم بچه های آنها را با دختر معتاد خودم مقایسه کنم و در طول شب او را مجسم کنم.مجبور نیستم در گیر کشمکش هایی که به طور قطع پیش می آمد بشوم .نه،مجبور نیستم هیچ,حرفی بزنم .احساس سبکی می کردم.یکی از دوستان بهبودی در جلسه نارانان می گفت که از جلسات مان لذت می برد و آنها را پیگیری می کند .چون همه ما می دانیم که دیگران چه می کشند .گفت می تواند احساساتش را در جلسات مشارکت کند.چون می داند اینجا مکان امنی است و نمی تواند این کار را با افراد دیگر زندگیش انجام دهد.
تفکری برای امروز:
درک کرده ام که مجبور نیستم مشکلاتم را به هر کسی که می بینم بگویم.حتی اگر واضح باشند.من حق انتخاب دارم که چیزی به کسی نگویم یا روی مشکلات نمانم و روزم را خراب نکنم.من می توانم نگرانی هایم را در جلسه و با کسانی که درک می کنند مشارکت کنم.