کنترل

وقتی به خاطر دخترم وارد بیمارستان شدم ،به من گفت که بیماری مقاربتی دارد.اگر من قدیمی بود برایش موعظه می کرد و خرد می شد.اما من جدید،که از جلسات نارانان نیرو گرفته بود،شعار "زندگی م کن و بگذار زندگی کنند"را به خاطر آورد،و سپس توانستم بدون قضاوت ،کنترل یا انتقاد یاریش کنم.روزهای بعد چهره دیگری از دخترم دیدم که شش ماه قبل چون اسیر احساساتم بودم ،نمی دیدم اورا خشمگین و خواهان چیزهایی می دیدم که انگار طلبکار.بود.بد دهن ،سواستفاده گر و زندگی کردن با اوسخت بود.
من هم مثل معتاد نیاز به کمک داشتم.به همین دلیل به این جلسات آمدم.قبل از برنامه سعی می کردم دخترم را کنترل کنم.اکنون می فهمم که او مرا کنترل می کرد.نارانان به من نشان داداین روش نا سالم ،مخرب ومحکوم به شکست است.فهمیدم اگر بگذارم معتاد مرا کنترل کند همان طور که خودش را نابود می کند مرا هم نابود خواهد کرد.اینک می دانم نه می توانم معتاد را کنترل کنم ونه او را تغییر بدهم .مجبور نیستم غمگین باشم .من باید به وظیفه خودم فکر کنم و به زندگی خودم برسم.
تفکری برای امروز:
درک قدم یک فقط به این معنی نیست که زندگی آسان خواهد شد.گر چه کنار آمدن با زندگی براین آسان تر می شود  .با وجود اینکه تنش ها می آیند و می روند ولی دیگر باعث بیماری من نمیشوند.در حالیکه استرس هنوز وجود دارد اما فلج کننده نیست.درخشش نوری را میبینم که فکر می کردم آن را از دست داده ام.