برای من لازم بود که شوهرم هوشیاری خود را بدست بیاورد . بطوریکه می توانستیم پس از آن با خوشحالی زندگی کنیم . من نمی توانستم با چهره زشت بیماری الکلیسم که تمام جوانب روابط ما را تحت الشعاع قرار داده بود روبرو شوم و با خلائیکه در زندگیم احساس میکردم نمی توانستم مواجه شوم . اگر فقط او تغییر میکرد آینده خوش و با سعادتی می داشتم . من در الانان باید یکسری تخیلات بی اساس و رمانتیک را مبنی بر دستیابی به یک زندگی متقائد شده در اینجا و اکنون را در سر نداشته باشم . وقتی من و شوهرم از هم جدا شدیم ، تخیلاتم در هم شکست .اما با حمایت برنامه ، یاد گرفته ام که برای رشد یافتن باید با خشنودی به خودم و واقعیت زندگیم نگاه کنم . دو سال بعد، وقتی من و همسرم دوباره ازدواج کردیم . باید غفلت ها و خطاهای جدید را فرا می گرفتم . این زمان بهبودی من است . باور من از بهبودی ، به تنهایی زندگی کردن بود . من باید یاد میگرفتم که تعادلی بین مراقبت از خودم و حضور مفید برای همسرم را پیدا کنم باید یاد میگرفتم که دوباره عاشق باشم .

یاد آوری برای امروز

بهبودی همانطور که شامل فرا گرفتن می شود به همین نسبت شامل بدست فراموشی سپردن موضوعاتی نیز میشود . سلامتی من نمی تواند تنها بر اساس فراگیری "قوانین"باشد چون وقتی به درستی آنها را یاد میگیرم تغییر میکنند . با کمک نیروی برترم با قرار گرفتن در موقعیتی که امروز در آن هستم ، امنیت ،با اطمینان و سلامت را پیدا خواهم کرد . قدمهای دوازده گانه برنامه ، امروز مرا بر اساس پذیرش دنیا ، آنگونه که هست و ایمان به خدا هدایت میکند من بخاطر اینکه دنیا چگونه باید باشد ، با خود درگیر نمی شوم . و رنج نمی برم .