نقطه عطف
از کارهای ناتمام چیزی عایدمان نمیشد. ما در نقطـی عطـف قـرار گرفته بودیم. از خداوند خواستیم ما را حفظ کند و از ما مراقبت کنـد و خود را به او واگذار کردیم. (الکلی های گمنام)
 
هر روز در نقطه عطف قراردارم. افکار و اعمالم میتوانند باعث رشد من شوند و یا مرا به مسیر عادت هـای قـدیمی و مـستی سـرازیرکنند .گاهی اوقات نقطه عطف تبدیل میشود به نقطه آغاز، مثلاً وقتی تصمیم میگیرم به جای اینکه دیگران را محکوم کنم از آن ها تعریف و تمجیـدکنم. گاهی هم نقطه عطف تبدیل میشود به نقطه پایان، مثلا وقتی کـه باید جلوی شدت گرفتن خشمم را یا جلـوی خودخـواهی ویران  گـرم را بگیرم. بسیاری از کمبودها مرا روزانه اغوا میکردند؛ پس من هم روزانـه فرصت داشتم تا از وجود آنها آگاه شوم . بـه عبـارت دیگـر بـسیاری از کمبودهای شخصیتی من به صورت روزانه بروز می کردند: محکوم کردن خودم، خشم، فرار، غرور و میل به انتقام گرفتن و بزرگ نمایی .تلاش نصفه و نیمه برای از بین بردن این کاستی ها و زحمات من درجهت تغییر مرا فلج کرده بود. فقط وقتی از خداونـد کمـک خواسـتم و خود راکاملاً به او واگذار کردم، واقعا خواستم و توانستم که تغییر کنم.