دوباره میتوانم لبخندبزنم..
7دسامبر        ۱۶آذر
بله آزاردهنده است؛سعی کرده ام بادوست معتادم ودیوانگی که بااعتیادهمراه است ,کناربیایم.بله ازوقتی که به اولین جلسه نارانان رفتم,امیدیافته ام.شایدآن امیدی که اتنظارش راداشتم نباشد,ولی به هرحال امیداست.
ازبرنامه واعضای انجمن رامتفاوتی رابرای کنارآمدن باوضعیت خودیادمیگیرم.می بینم که چطوربرنامه به اطرافیانم درجلسه کمک کرده ومی دانم که برنامه ارزشمنداست.فکرمیکنم عمیق ترین درکی که تابه حال به آن رسیده ام این است که رهاکردن به معنای ترک کردن اونیست.به این معنانیست که نمیتوانم درباره آن فردفکرکنم,دوستش داشته باشم وبرایش دعاکنم.به این معناست بایدبگذارم اوکاری را که هم اکنون مجبوراست انجام بدهد راانجام داده وبه خاطرش نگران نشوم زیراخدابه اوکمک خواهدکردکه مراقب خودش باشد.
دانستن اینکه مجبورنیستم به امیدبهبودی یافتن اودرتمام طول شب سفرکنم فقط به خاطراینکه نمی توانم به چیزدیگری فکرکنم,باعث میشودبه طورغیرقابل انکاری شادمان شوم....
هنوزهم دیوانه شده وگریه میکنم.هنوزراه زیادی برای رفتن دارم ولی باخودم بیشتردرصلح هستم وباروش خودم می توانم درمقابل اوازخودبیشترحمایت کنم.این احساس خیلی خوبی است.
تفکری برای امروز:
فقط برای امروز,لبخندزده ونخواهم ترسید.