دوازدهمین قدم......
4دسامبر.......۱۳آذر
طی سالهایی که به نارانان میآیم,به این درک رسیده ام برنامه روی من کارمیکند.اغلب اوقات کارکردبرنامه ,هدف من نیست بلکه پیروی غرایزوگوش سپردن به لحظه ترجیح داده میشود.
اخیراتجربه ای داشتم که مثالی است از"درلحظه بودن".وقتی بعدازبیست سال زندگی ازشوهرم طلاق گرفتم خیلی ازدوستانم راازدست دادم .این دوستان صمیمی بودندولی شرکت درشام های خانوادگی ,پیک نیک وتلفن های هفتگی باآنهاقطع شد.
وقتی پسرم ازدواج کرد,یکی ازدوستان تماس گرفت ومن یک بعدازظهربی نظیررادرمصاحبت بااودرخانه اش گذراندم.مسرت بخش بود.!درحین گفتگوفهمیدم دختری که سالهای زیادی دانش آموزمن بود,معتادشده وبرای بهبودی تلاش میکند.
احساس کردم انگارفرزندخودم مبتلاشده ودانستن اینکه این فردمهربان ودوست داشتنی به موادروی اورده عذاب آوراست.
آنروزعصراحساس کردم که بایددرجلسه خانگی ام ,که به علت شغلم که خارج ازشهربود,تقریبایکسال آنراازدست داده بودم شرکت کنم.پس به آن سمت رفتم.
وقتی رسیدم به طورغیرمنتظره ای یکی دیگرازدوستانم آنجابود,مادردختری که همان روزدرموردش صحبت کرده بودیم. این مادرگم شده بودوبااضطراب سعی میکردجلسه نارانان راپیداکند.درتمام مدتی که راه رانشان میدادم به داستانش گوش میکردم..مامشارکت کردیم.
تفکری برای امروز:اگرازغریزه ام پیروی کنم قادرم به دیگران کمک کنم تاآنچه راکه مادرنارانان یافتیم ,بیابندماتنهانیستیم وامیدوجوددارد.