ناامیدی....
3دسامبر    12اذر
زمانی احساس دردناک ناامیدراتجربه کردم که فهمیدم نمیتوانم معتادراکنترل کرده ومشکلاتی راکه بخاطراعتیادش بوجودامده,بپوشانم,یااتفاقاتی راکه به خاطررفتارمعتادپیش امده بود,تغییردهم.دریافتم که چون به معتاداجازه میدهم,زندگیم راکاملاکنترل کند,زندگیم غیرقابل کنترل شده است.
فکرمیکردم مشکل معتاداست واومشکل دارد.فقط اگراودست ازمصرف بردارد,همه چیزطبیعی میشود.ازوقتی زندگیم حول محورمعتادورفتارش میچرخد,درگیری من بازندگی معتاد,مرابه گرداب ناامیدی فرومیبرد.فکرمیکردم تنهاراه خروج,بیرون کشیدن خودم ازموقعیت است.وقتی به نارانان آمدم ,شنیدم که سایراعضادرباره وضعیت متشابهی صحبت میکنند.
ولی آنهانگرش امیدوارانه ای درموردزندگیشان داشتند.بله آنهابایک معتادزندگی میکردندولی روی زندگی معتادتمرکزنکرده بودند.باگذشت زمان ,به نظرمیآمدکه ناامیدی راحس میکردم ,برطرف شده ومن راهی برای تغییرزندگیم,به یک  زندگی بهترراپیداکرده ام .بااستفاده ازدوازده قدم برنامه نارانان ,راهی برای بیرون کشیدن خودم ازاحساس ناامیدی پیدامیکنم.اینک میتوانم این احساسات راباصلح وارامش جایگزین کنم.
تفکری برای امروز:دردوناامیدی میتوانندتحریک کننده باشندومن میتوانم باکارکردبرنامه نارانان خودم راازآنهارهاکرده وتغییرکنم.