رهایم کن
2دسامبر۱۱آذر
شبی درخواب چیزی رادرباره خودم فهمیدم که نه آن رادرک میکردم ونه آن رادوست داشتم.
خواب دیدم که درحیات خلوت خانه ام یک قفس پرازآدم بود.وقتی به آنهانگاه کردم فهمیدم من کسی هستم که آنهارادرآنجاگذاشته ام وفکرکردم بایدچه آدم وحشتناکی باشم که اینهمه آدم رابه زنجیرکشیده ودرقفس نگه میدارم.متوجه نبودم که کنترلگربودم.
هربارکه برای بازرسی برمیگشتم ,آدمهای کمتر وکمتری درقفس بودند.درخوابم.یک بچه سالم ,خالص وفوق العاده هم درآن قفس بود.پی بردم آن کودک مخفیانه به آن آدمهاکمک میکندکه فرارکنند.خیلی.ممنون اوبودم وبه اوافتخارمیکردم.به.اوگفتم خوشحالم که اوگذشته مردم بروند.اوشگفت زده شدوگفت:"واقعا؟"گفتم"بله واقعا".
اکنون میفهمم که آن بچه کوچک وسالم خودجدیدم بود.قبل ازنارانان,مریض وکنترلگربودم وحالااجازه میدادم آن مردم زندگی خودراکنترل کنندوهنوزکوچک وتازه کارهستم ولی بهترمیشوم.حتی درخیالاتم,جایی که دنیایم وجوددارد,جعبه ای ساخته ام وکنترل میکنم.آن جعبه دنیای واقعی نیست ولی درحالیکه دنیای واقعی من بوده است.
به کمک نیروی برترم ,دوازده قدم وانجمن نارانان ,میتوانم خودم وهرکس دیگری راخارج ازقفسی که ساخته ام قراردهم.بتدریج شایدبتوانم دردنیای واقعی که نیروی برترم آن راکنترل میکند,شروع به زندگی کنم ولی نه درتصاویرتوهمی کنترل,بلکه سعی کرده ام آن راایجادسازم.
تفکری برای امروز.....
من حق کنترل دیگران راندارم .این کاررابه اندازه نگه داشتن آنهادرقفس بی رحمانه است.
سعی خواهم کردخودراازاین رفتاردیوانه واررهاکنم...