عجز...23نوامبر.2اذر
درحالیکه سعی میکردم زندگی عزیزم راکنترل واداره کنم,ظاهراشخص خودم رارهاکرده بودم.به اینده نگاه کردم ونتایج افکاروسواس  گونه ام رادیدم.فکرکردم کارکردن روی خودم سخت است ودیگرنمیتوانستم دیگران رابه خاطر چیزی که میدیدم واحساس می کردم سرزنش کنم.اقرارکردم که دربرابرمعتادعاجزم وبه این باوررسیدم که فقط ایمان به یک نیروی برترازخودم میتواندمرابرای زندگی روزبه روزدربهبودی ازادسازد.
ازان جاییکه دربرابرعزیزم عاجزبودم به میرسیدکه دربرابرانجام کارهای خوب برای خودم عاجزم.
برای شروع مشکل داشتم بهانه خوبی داشتم باکارکردقدم دیدم که علی رغم موفقیت خودم باکمک نیروی برترم میتوانم برای خودم خوب باشم.
اماده شدم که نیروی برترم نواقصم رابرطرف کرده وبه من کمک کندزندگی خودم رااداره کنم.
وقتی میترسم ازاینکه چه اتفاقی ممکن است پیش بیای,برنامه به من
کمک میکردکه نقشه کشیدن برای اینده وماندن درگذشته مراراکدنگه میدارد.
بدون اینکه بتوانم روبه جلودرمسیربهبودی حرکت کنم .ایمان به نیروی برترازخودم راجایگزین ترس کردم واینکارکمک کردتارشدکنم.
تفکری برای امروز:
دوست خوبی برای خودم خواهم بود یه کارخوب برای خودانجام خواهم دادباخودم هم مثل دیگران بااحترام رفتارخواهم کرد.امروزروی احساسات خوب وشادخودم تمرکز خواهم کردسپاسگزارخواهم بود
امروزبه خاطراینکه شادی درزندگی ام هست خواهم خندید