بیست و نهم آبان:   چقدر فقیرند کسانی که صبر ندارند.

   در صف فروشگاه برای پرداخت بهای اجناسی که خریده بودم ایستاده بودم. در جلوی من شخصی بود که نمی توانست بقیه پول خود را حساب کند و با کیف پولش ور می رفت. صندوق دار در حال عصبانی شدن بود. بعد از مدتی معطلی نوبت به من رسید. کاملا آرام و طبیعی بودم. صندوقدار نگاهی خریدارانه به من انداخت. او تصور می کرد که من یک قدیس هستم. او که از آرامشم یکه خورده بود زیر لب با خود گفت: حیرت انگیز است! او نمی دانست که مادرم از هفت ماه پیش مبتلا به سرطان و در انتظار مرگ است. هر روز به عیادت او می روم. آنچه در صف فروشگاه اتفاق افتاد ارزش ناراحت شدن نداشت و برای من کمترین نگرانی هم محسوب نمی شد.

 برای امروز، به یاد خواهم داشت که برای مصرف بعدی نیکوتین چقدر ناشکیبا بودم و امروز شکرگذارم که بدون مصرف نیکوتین زندگی خوبی دارم.