ارتباط آگاهانه...
2نوامبر      11آبان
یک روز من و شوهرم به ملک شخصی خود در کوهستان رفتیم. به تعطیلات آخر هفته خیلی نیاز داشتیم.من از نگرانی در مورد پسر معتادم که در ایالت دیگری زندگی می کرد بسیار خسته بودم .بی خبری از اینکه حال او چطور است و چه کار می کند در توانم نبود.
ما حیاط خلوتی داریم که من پلاکی روی آن قرار داده ام که نوشته"مکان آرامش".مطالب خواندنی دوازده قدم را با خود بردم و در را بستم .صدای موسیقی کلیسا را از اردوگاه کلیسای دومایل پایین تپه شنیدم.سپس تپ تپ _آرامی کنجکاوی مرا تحریک کرد.در را باز کردم که ببینم چیست؟
متوجه شدم  که نم نم باران  شروع شده است.وقتی قطره های بارانی که برگها را خیس  میکرد را تماشا کردم  صدای ترق و تروق شاخه ها را شنیدم .یک آهوی مادر از جلو چشمانم رد شد حدود یک دقیقه ای چشم هایم را بستم  او جلو بود و از کنار من با بچه اش که درست پشت سر او می رفت رد شد.هنگامیکه آنها به آرامی از جلوی دیدگانم می گذشتند احساس کردم نیروی برترم به من می گوید که از ما مواظبت می کند و من می توانم رها کنم و به خدا بسپارم و از تعطیلات لذت ببرم.

تفکری برای امروز:

به خاطر خواهم داشت که قدرتی که از من برتر است خیلی راه ها برای رسیدن به من دارد.من اغلب ارتباط آگاهانه را از طریق اتفاقات دنیا پیدا می کنم.
ذهنم را باز خواهم کرد و مایلم پیام هایی را که سر راهم قرار می گیرد در یافت کنم.