مشارکت....
30اکتبر      8آبان
قبل از نارانان من همیشه درونی ترین افکارم را مخفی می کردم .نمی خواستم آنها را به زبان بیاورم.آشکار کردن افکارم برای دیگران به نظر آنها نا چیز می آمد هر چند دردی که من می کشیدم واقعی و زخم هایی که باعث آن درد می شد عمیق بود.
پنهان کردن افکار و احساساتم فقط درد مرا افزایش می داد و هیچ کمکی به التیام و بهبودی ام نمی کرد.
ابتدا وقتی به جلسات نارانان آمدم خیلی کم مشارکت می کردم ،به جای آن فقط گوش می دادم .وقتی شنیدم اعضاء دیگر مشابه سایر اعضاء خانواده اعتیاد را مشارکت می کنند،شهامتم بیشتر شد و احساس امنیت کردم.
بار اول که احساساتم را باز کردم واضح بود که بیان ترس ها ،اضطراب ها و مشکلاتم به من کمک کرد.در آن پنج دقیقه کوتاه مشارکت احساس کردم که انگار وزنه ای پنج پوندی از روی شانه هایم برداشته شد.احساس کردم که دیگران مشکلاتم را درک کردند.
گاهی هنوز می ترسم و افکار پریشانم همیشه به هم مربوط نیستند.اما اعضاء دیگر صبورند و گوش می دهند.بعد از سال ها ارتباط برقرار نکردن نیاز است بیشتر تمرکز کنم.زیرا بیان افکارم برایم سخت است.وقتی اوقات سختی دارم اول افکارم را می نویسم.
قبل از آمدن به نارانان زندگی ام غیر قابل اداره شده بود.من تمایل به فراموش کردن چیز های خوب و مثبت اطرافم دارم.وقتی این اتفاق می افتد به یک جلسه می روم و حمایت عاشقانه اعضاء انجمن را در یافت می کنم.


تفکری برای امروز:
هنر بیان کلمات خردمندانه را  ندارم اما در اثر مشارکت نگرانی هایم  با دیگران بهبودی یافته ام.اوقاتی که بیشتر می خواهم با مشکلاتم پنهان شوم زمان هایی است که بیشتر نیاز دارم که به دیگران بپیوندم.