قدم ده در زندان...
26اکتبر        4آبان

زمانی در برنامه نارانان درک اشتباهی از امنیت به من داده شد.همه به من گفتند که برنامه فوق العاده ای را کار می کنم.پذیرفته بودم که نمی توانم شوهرم را تغییر دهم اما هنوز هم می خواستم کمک کنم.هنوز هم فکر می کردم می توانم بخش کاملی از بهبودی معتاد باشم.شروع به کمک های پراکنده کردم اما برنامه ام را پشت سر داشتم.احساس می کردم"این بار کارم درست است می دانم چه کاری انجام  میدهم و می توانم آن را اداره کنم این بار متفاوت است."
یک شب به خانه تلفن کردم و معتاد تلفن را جواب داد .فهمیدم چند دقیقه قبل مصرف کرده است .زود کارم را ترک کرده و برای بر خورد با  او به خانه رفتم.آن برخورد به زودی تبدیل به کتک کاری دو طرفه شد.
معتادم می خواست با ماشین من برود و من به پلیس تلفن کردم.وقتی پلیس رسید داستان را گفتیم و هر دوی ما به زندان فرستاده شدیم.
در آن زمان یک سال بود که در برنامه بودم و فکر می کردم واکنش هایم تحت کنترل من است.می توانستم از ابزار های زیادی که در برنامه یاد گرفته بودم برای جلو گیری از این پیامد ها استفاده کنم.آن شب وقت زیادی برای فکر کردن داشتم.آن چه را که معتقدم اولین قدم ده صادقانه ام بود دریافتم،پذیرفتن اینکه در زندان هستم نه به خاطر معتادی که در سلول بغلی من بود بلکه به خاطر کارها و واکنش های دیوانه وار خودم.من مسول خودم هستم.

تفکری برای امروز:
بهبودی یک فرایند است .هرگز ممکن نیست کاملا خوب شوم.اگر ذهنم را به سمت راه های جدید برای انجام کار های صادقانه باز و متمایل نگه  دارم می توانم یاد بگیرم که هر روز رشد کنم.