13 مهر
محدودیت ها
روزی، روزگاری ، صحرا نشینی با شتر خود شب هنگام چادرش را نزدیک یک مرغزار نصب کرد، شترش را به میخی بست و در بستر خوابید. بعد از چند ساعت، شتر سرش را درون چادر برد و گفت: "ببخشید آقا، من بیرون خیلی سردم است، اجازه هست سرم را درون چادر بیاورم که گرم شود."صحرا نشین خسته بود اما با ملایمت گفت:"بله، اما فقط سرت، اینجا به سختی برای من جا است" او دوباره خوابید. ساعتی گذشت و شتر دوباره او را بیدار کرده و درخواست کرد:"آ، آقا، پاهای جلوییم سردشان است. لطفا اجازه میدهید آنها را داخل چادر شما بگذارم؟" صحرانشین از پا در آمده و خشمگین گفت:" بله، اما فقط پاها نه بیشتر! اکنون من به آن طرف چادر افتاده ام." او خمیازه ای کشید و دوباره به خواب رفت. یک ساعت بعد، شتر دوباره او را بیدار کرد و خواهش کرد:" آقا کوهانم خیلی سرد است." نمیتوانم لرزیدن آن را متوقف کنم، اجازه میدهید کوهانم را داخل چادر بیاورم؟"صحرانشین داد زد:"به خاطر خدا کوهان باد خورده ات رابیاور داخل! اجازه بده بخوابم! نمیتوانم این بیدار شدنهای مدام راتحمل کنم."او پتو را قاپید، به آن طرف غلت زد و به خواب رفت.
 چند ساعت بعد، صحرانشین که یخ زده بود بیدار شد. او بیرون چادرش بود و شتر سلامت و گرم داخل چادر. من آن صحرانشین هستم؛ بهبودی من چادر و بیماری شتر است. لحظه ای که وسواس گونه شروع به فکر کردن در مورد معتاد میکنم به سر بیمار اجازه داخل شدن میدهم. وقتی به معتاد میگویم چطور زندگی کند، به پاهای جلوی بیماریم اجازه داخل شدن میدهم. وقتی که کاری که معتاد میتواند برای خودش انجام دهد را برایش انجام میدهم به کوهان بیماریم اجازه ی ورود میدهم. 
تفکری برای امروز:  حالا میدانم اگر مرزهایم را محکم مشخص نکنم و بیماری ام را قاطعانه بیرون نگه ندارم، ممکن است در راه لغزش باشم.