13مهر
هنگامی که با اصول برنامه‌خودیاری به گذشته‌ی دردناکم نگاه می‌اندازم که چگونه برای رهایی و نجات خودم و ارزش و داشته‌هایم از دام وابستگی دست به هر کاری می‌زدم و در مقابل کنترل و یا از بین بردن آن عاجز بودم و متوجه شدم که دیگر هیچ‌کار از دست من و دیگران برنمی‌آمد، مرا به فکر می‌انداخت که تنها یک نفر توانایی دارد مرا از این مهلکه برهاند و او کسی به غیر از خداوند قادر نبود. امّا روابط من با او خوب نبود. احساس رهایی و آزادی و احساس تعلق خاطر به جامعه و دوست داشتن مردم چه دلیلی بهتر می‌توانست مرا خوشحال کند و لبخند رضایت به لبانم بیاورد؟ آیا من خلق و خوی خوش انسانی را پیدا کرده‌ام؟ آیا هنوز هم برای رسیدن به منظور خودم دیگران را می‌ترسانم؟ آیا وقتی در مقابل مسائل و مشکلاتی که توانایی حل و رفع آنرا ندارم با دیگران برخوردی از روی خشم و عصبانیت دارم؟ آیا هنوز هم با خنده‌ی نابجای خود موجب رنجش و آزار دیگران می‌شوم؟ آیا خداوند مرا یاری می‌کند تا سرزنده و شاداب از بهبودی خود باشم؟ دیگران را با خنده نابه‌جا تحقیر و کوچک نمی‌کنم! ما رها شدگان چرا نباید بخندیم؟!