10 مهر
تصمیم گیری ها
در کیفم یک جفت گوشواره طلا دارم، آنها کوچکند وارزش زیادی ندارند. آنها را نگه داشته ام به امید که وقتی دخترم پاک شود و در مسیر درست قرار بگیرد به او برگردانم. اکنون بیشتر از یکسال است که آنها را در کیفم نگه داشته ام. نمیدانم آیا روزی خواهم توانست آنها را از کیفم خارج کنم، امیدوارم. از وقتی که به نارانان می آیم مانند یکسال پیش در مورد اعتیاد دخترم وسواس فکری ندارم، اما هنوز به او فکر میکنم و میخواهم دختری که میشناختم به زندگی ام برگردد.
یک روز دخترم به من زنگ زد و پتو خواست. فکر کردم "چرا که نه"  حتی اگر برای یکی دوشب آن را داشته باشد، قبل از اینکه معتاد دیگر بدزدد، باز هم خوب است. در حالیکه پتو را میخریدم، او را به گرفتن کمک تشویق کردم. به او گفتم از اینکه بفهمم چرا مواد مصرف میکند برداشته ام، و اینکه نمتوانم باور کنم که او بیش از یکسال است که در خیابانها زندگی میکند. او پاسخ داد که به کمک نیاز ندارد اما میخواهد به خانه برگردد. در حالیکه قلبم شکسته بود. به او گفتم تا وقتی که کمک نگیرد نمیتوانم به او اجازه دهم به خانه بیاید. من به خاطر آنچه که از نارانان یاد گرفته ام، فقط توانستم این حدو مرزها را مشخص کنم. قبل از اینکه ماشین راترک کند، او پرسید آیا هنوز گوشواره ها را دارم. با اطمینان از اینکه تصمیم درستی گرفته بودم، براه افتادم. من خوبم، هرچند جای دخترم خیلی خالیست.

تفکری برای امروز :  پیام نارانان را یاد میگیرم این که من باید به زندگی ام ادامه دهم. نارانان به من می آموزد که باید انتخاب خود را داشته و تصمیمات خود را بگیرم، من مسئول پیامدهای تصمیماتم هستم.